تبليغاتX
یا فاطمه من عقده دل وا نکردم - پاسخ به برخی شبهات در موردشهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

JavaScript Codes
تناقض در گفتار و رفتار
اگرچه اقرار و اعتراف به شخصيت و منزلت والاى اين بانوى يگانه جهان اسلام در ميان تمامى فرق اسلامى امرى مسلم و قطعى است، اما در همين جا مناسب مى دانم به پاره اى از تناقضات در گفتارها و رفتارهايى كه نسبت به اين شخصيت ممتاز معمول شده اشاره اى داشته باشم و مخاطبين محترم را به اين نكته توجه دهم كه متأسفانه اين تعريف ها و تمجيدها پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)تنها در حد همان حرف و سخن باقى ماند و عده اى در عمل به گونه اى نشان دادند كه گويى اعتقادى به اين فضايل و مناقب نداشتند.
اينك به ذكر نمونه هايى از آن مى پردازيم:
1ـ نويسنده مقاله مورد نقد، روايتى از كتاب «صحيح بخارى» آورده است:
حضرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «فاطمة بضعة منى، فمن اغضبها اغضبنى».
صحيح بخارى، ج5، ص36.
فاطمه(عليها السلام) پاره تن من است، هر كه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
من دو روايت ديگر را نيز به نقل از منابع معتبر اهل سنت در تكميل و تأييد اين سخن اضافه مى كنم كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«فاطمة بضعة منى، يؤذينى ما آذاها»
صحيح مسلم، ج4، حديث 6257.
«فاطمه(عليها السلام) پاره تن من است، هركس او را بيازارد مرا آزرده است».
در همين جا مناسب است توجه خوانندگان محترم را به اين آيه شريفه از قرآن كريم جلب كنم كه سزاى آزار كنندگان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را اين گونه بيان مى كند:
«و الذين يؤذون رسول الله لهم عذاب اليم».
سوره توبه، آيه 61.
«و آنان كه رسول خدا را آزار دهند، براى آنان عذاب دردناكى است».
در كتاب «المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى» آمده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«يا فاطمه ان الله يغضب لغضبك و يرضى لرضاك».
المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، ج3، 153.
«اى فاطمه! خداوند به غضب تو غضب مى كند و به رضاى تو راضى مى شود».
اين روايات و مشابه آنها در منابع اسلامى فراوان رسيده اما ببينيم در عرصه عمل چه رفتارى با پاره تن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) شده است.
در صحيح بخارى ضمن روايتى ديگر آمده است:
«فغضبت فاطمه بنت رسول الله فهجرت ابابكر فلم تزل مهاجرته حتى توفيت».
صحيح بخارى، ج4، 96.
«فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر ابوبكر غضبناك شد و همواره از او متنفر بود تا آن كه وفات كرد».
روايت فوق نيز در بسيارى از كتب معتبر اهل سنت نقل شده است.
«محمد بن يوسف گنجى»، «ابن قتيبه دينورى»، «عمر رضا كحاله» هر سه از محدثين و محققين اهل سنت در موضوع ملاقات ابوبكر و عمر با حضرت فاطمه(عليها السلام) در روزهاى پايانى عمرش نوشته اند كه حضرت فاطمه(عليها السلام) به آنها فرمود:
«فانى اشهد الله و ملائكته و انكمااسخطتمانى و ما ارضيتمانى و لئن لقيت النبى لاشكونكما اليه».
كفاية الطالب، محمد بن يوسف گنجى شافعى، باب 99;الامامة و السياسة، ابن قتيبه، ص13 و 14; اعلام النساء، عمررضا كحاله، ج4، ص131.
«خدا و ملايكه را شاهد و گواه مى گيرم كه شما دو نفر (ابوبكر و عمر) مرا به غضب آورديد و رضايت مرا فراهم ننموديد، اگر پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را ملاقات كنم از شما شكايت خواهم كرد».
اگر نويسنده مقاله واقعاً معتقد است كه غضب حضرت فاطمه(عليها السلام)موجب غضب خدا و رسول اوست، شايسته بود روايات اخير را نيز در مقاله خويش متذكر شده و استنباط خود را از آن ارايه مى نمود.
سؤال:
نتيجه گيرى منطقى شما خواننده عزيز از اين سلسله روايات و آيات چيست؟
2ـ از جمله ديگر رواياتى كه در فضيلت حضرت فاطمه(عليها السلام) در مقاله مذكور آمده به نقل از ام المومنين عايشه چنين است:
«ما رأيت احداً قط اصدق من فاطمه غير ابيها».
حلية الاولياء، ابو نعيم اصفهانى، ج2، 42.
«من هيچ كسى را راستگوتر از فاطمه(عليها السلام) غير از پدرش نديدم».
رفتارى كه با حضرت فاطمه(عليها السلام) در موضوع «فدك»(فدك زمينى آباد و حاصلخيز در نزديكى خيبر بود و از مدينه 140 كيلومتر فاصله داشت.) صورت گرفت، نشان مى دهد كه متخاصمين وى هيچگونه باورى به اين سخن نداشته و آن گفتار با اين عمل متناقض مى نمايد اگر چه آن گونه كه از عنوان مقاله مورد نقد پيداست، نويسنده در صدد مرورى بر زندگى حضرت فاطمه(عليها السلام) بوده، اما معلوم نيست چرا در اين مقاله هيچ سخنى از «ماجراى فدك» نيست.
موضوع فدك چنين است كه پس از فتح خيبر يهوديان اهل فدك قبل از هرگونه جنگ و درگيرى خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و در ازاى واگذارى نيمى از مزرعه فدك با ايشان قرارداد صلح امضا كردند.
بدين ترتيب فدك خالصه رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) شد.
«بلاذرى» در كتاب «فتوح البلدان» اين گونه نوشته است:
«و ما كان من امر فدك و مصالحه اهلها رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)على النصف، و انها خالصة لرسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)».فتوح البلدان، بلاذرى، 42 و 43.
بسيارى از مفسرين بزرگ اهل سنت در تفسير آيه قرآن:
«و آت ذا القربى حقه»(سوره اسراء، آيه 26 ) حق نزديكان را به آنها بده، نقل كرده اند:
«لما نزل قوله تعالى: و آت ذا القربى حقه، أعطى رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمة فدكاً».
الدر المنثور، سيوطى، ج2، ص177;
شواهد التنزيل، حسكانى، ج1، ص341-338;
ميزان الاعتدال، ذهبى، ج2، ص288;
مجمع الزوايد، هيثمى، ج7، ص49;
كنز العمال، متقى هندى، ج3، ص767 حديث 8696.
«چون اين آيه نازل شد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فدك را به فاطمه(عليها السلام) بخشيد».
اين روايت را بزرگان اهل سنت چون سيوطى، ذهبى، هيثمى، متقى هندى، ابن ابى حاتم، ابن مردويه، حسكانى و ديگران نقل كرده اند.
بنابراين فدك در زمان حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به مالكيت حضرت فاطمه(عليها السلام) درآمد. اما ابوبكر چون به خلافت رسيد از جمله نخستين اقداماتش مصادره مزرعه فدك و اخراج نمايندگان حضرت فاطمه(عليها السلام)از آن بود( الصواعق المحرقه، ابن حجر; وفاء الوفاء، سمهودى، ج2، ص995. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج16، ص211) در صحيح بخارى روايتى از
ام المومنين عايشه آمده:
«ان فاطمة عليهاالسلام بنت النبى(صلى الله عليه وآله وسلم) ارسلت الى ابى بكر تسأله ميراثها من رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) مما افاء الله عليه بالمدينة و فدك و مابقى من خمس خيبر».
صحيح بخارى، ج5، ص177
«فاطمه دختر رسول خدا نزد ابوبكر پيغام فرستاد و از او:
]1[ ميراث خويش از اموال پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه; ]2[ فدك; ]3 [باقيمانده از خمس خيبر را مطالبه كرد».
ابوبكر به هر دليلى از اجابت درخواست حضرت فاطمه(عليها السلام)خوددارى كرد. او مدعى بقاى فدك در مالكيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بود و مالكيت حضرت فاطمه(عليها السلام) را بر فدك قبول نداشته و تكذيب مى كرد، و مدعى بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده:
«لانورث ما تركناه صدقه».
همان.
ماپيامبران ارث باقى نمى گذاريم و آنچه از ما باقى مى ماند صدقه است.
اگر اين سخن عايشه صحيح است كه به جز رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هيچ كس از حضرت فاطمه(عليها السلام) راستگوتر نيست.

سؤال:
آيا ابوبكر و كسانى كه عمل او را در ماجراى فدك تأييد مى كنند گمان دارند كه حضرت فاطمه صديقه(عليها السلام) در اين ادعايش دروغ مى گفت؟
در اين ماجرا نمى توان هم ابوبكر و هم حضرت فاطمه(عليها السلام) را تصديق كرد. چون حضرت فاطمه(عليها السلام) بر چيزى ادعا داشت كه دردست او بود اما ابوبكر مدعى عدم مالكيت آن حضرت بود.
بنابه تصريح كتاب صحيح بخارى ادعاى حضرت فاطمه(عليها السلام) در مورد خاص فدك فقط ادعاى بر ارث نبود بلكه بالاتر; آن حضرت دليل بر مالكيت فدك داشت و بنابه رواياتى كه از منابع تفسير و حديث اهل سنت نقل كرديم مى توان نتيجه گرفت كه فاطمه(عليها السلام) بر اين ادعا صادق بود او علاوه بر فدك ميراث خويش را نيز از اموال پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مطالبه مى كرد اما موضع ابوبكر در اين مخاصمه و مباحثه كاملا متناقض است.
او كه مدعى شد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده: «ما تركناه صدقه» آنچه از ما(پيامبران)
مى ماند صدقه است، چرا سرانجام دستور داد طى نامه اى فدك را به فاطمه(عليها السلام)بازگردانند؟ همان نامه اى كه خليفه دوم ساعتى بعد آن را گرفت و پاره كرد!
سيره حلبى، على بن برهان الدين حلبى، ج3، ص391; شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج16، ص274;جاءت فاطمة عليهاالسلام الى ابى بكر و قالت: «ان ابى اعطانى فدك، و على و ام ايمن يشهدان، فقال: ماكنت لتقولى على ابيك الا الحق قد اعطيتكها، و دعا بصحيفة من أدم فكتب لها فيها; خرجت فلقيت عمر، و بصق فى الكتاب فمحاه و خرقه».
البته «على بن فارقى شافعى» توضيحى ظريف در اين موضوع ارايه كرده كه انگيزه هاى سياسى ماجراى فدك را تبيين مى سازد كه شايد به رفع ابهام از اين مسأله كمك كند.
«ابن ابى الحديد» مى نويسد:
«من از على بن فارقى (استادم)، مدرس مدرسه بغداد سؤال كردم: آيا فاطمه(عليها السلام) در ادعاى مالكيت فدك صادق بود؟ گفت: آرى. گفتم: پس چرا خليفه اول فدك را به او نداد، در حالى كه فاطمه(عليها السلام)در نزد او راستگو بود؟ او تبسمى كرد و كلام لطيف و زيبا و طنز گونه اى گفت; در حالى كه او هرگز عادت به شوخى نداشت. او گفت:
اگر ابوبكر آن روز فدك را به مجرد ادعاى فاطمه(عليها السلام) به او مى داد، فرداى آن روز به سراغش مى آمد و ادعاى خلافت براى همسرش مى كرد! و وى را از مقامش كنار مى زد و او هيچگونه عذرى و دفاعى از خود نداشت، زيرا با دادن فدك پذيرفته بود كه فاطمه(عليها السلام) هرچه را ادعاكند راست مى گويد و نيازى به بينه و گواه ندارد.»
سپس «ابن ابى الحديد» مى افزايد:
«اين يك واقعيت است، هر چند استادم آن را به عنوان مزاح مطرح كرد».
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج16، 284
اين تعارض تا شهادت حضرت فاطمه(عليها السلام) ادامه داشت و به هيچ مصالحه اى كه مورد رضايت آن حضرت باشد نينجاميد.
در «صحيح بخارى» پس از نقل همين موضوع آمده:
«فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر ابوبكر غضبناك شد و همواره از او متنفر و رويگردان بود تا آن كه وفات كرد.
صحيح بخارى، ج4، ص96
شايسته بود كه نويسنده مقاله مذكور توضيحى بر اين تناقض نيز ارايه مى داد.
3ـ از جمله ديگر احاديثى كه در فضيلت حضرت فاطمه(عليها السلام) در مقاله مورد نقد آمده اين است كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«نزل ملك من السماء، فبشرنى ان فاطمة سيدة نساء اهل الجنة».(1) فرشته اى از آسمان فرود آمد، و به من بشارت داد كه فاطمه(عليها السلام) سيده و سرور زنان اهل بهشت است.
قطعاً اين حديث را خليفه دوم نيز شنيده بود، اما اعتقاد و باور به اين حديث شريف چه قدر با رفتار او متناقض است؟! هنگامى كه شعله آتش به دست گرفته، مى آمد تا خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) را آتش بزند! برخلاف آنچه آقاى نعمانى مدعى شده، اين روايت را تنهـا «ابن قتيبه» نقل نكرده تا به زعم ايشان با تشكيك در انتساب كتاب «الامامة و السياسة» به وى، بتوان اين روايت را مخدوش دانست; بلكه علاوه بر او تعداد زيادى از مورخين و محدثين بزرگ اهل سنت نيز آن را نقل كرده اند كه مى توان از «محمدبن جريرطبرى»، «محب طبرى»، «بلاذرى»، «ابن عبدربه»، «ابوالفداء»، «ابن شحنه»، «ابن عبدالبرقرطبى»، «صفدى»، «دياربكرى»، «متقى هندى»، «ابوبكر جوهرى»، «قاضى عبدالجبار معتزلى»، «ابن ابى الحديد»، «ولى الله دهلوى» و «قلقشندى» نام برد.(2)
«محب طبرى» در كتاب «الرياض النضرة» مى نويسد:
«عمر هيزم خواست و گفت: به خدايى كه جان عمر در دست اوست، سوگند ياد مى كنم كه بيرون بياييد و گرنه خانه را باكسانى كه در آن هستند، آتش خواهم زد، به عمرگفتند: اى ابوحفص در اين خانه فاطمه(عليها السلام) است. عمر پاسخ داد: باشد!(3)
اين حادثه و حوادث مشابه به خوبى نشان مى دهد كه آنها در عين علم و آگاهى به فضايل و مناقب حضرت فاطمه(عليها السلام) پاره تن رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) متأسفانه باور و اعتقاد و تعهدى نسبت به آن نداشته اند، كه ما در جاى خود مشروحاً به اين موضوع و مستندات آن خواهيم پرداخت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مسند احمد بن حنبل، ج5، ص391.
2 ـ الامامة و السياسة، ابن قتيبه دينورى، ج1، ص12 ; تاريخ طبرى، ج3، 198 ; الرياض النضره، محب طبرى، ج1، ص241 ; انساب الاشراف، بلاذرى، ج1، ص586 ; العقد الفريد، ابن عبد ربه، ج3، ص64; الاستيعاب، ابن عبدالبر قرطبى، ذيل الاصابه ابن حجر، ج2، ص254 ; تاريخ ابن شحنه، ذيل كامل فى التاريخ، ابن اثير، ج7، ص164; تاريخ ابوالفداء، ج1، ص156; الوافى بالوفيات، صفدى، ج17، ص311; تاريخ الخميس، ديار بكرى، ج1، ص178; كنز العمال، متقى هندى، ج3، ص140; المغنى، قاضى عبدالجبار، ج2، ص335; قرة العين، ولى الله دهلوى، ص78; نهاية الارب، قلقشندى، ج19، ص40; السقيفة، ابوبكر جوهرى، به نقل ابن ابى الحديد، ج2، صفحات 45 و 56.
3 ـ الرياض النضره، محب طبرى، ج1، ص167.

________________________________________

«عبدالفتاح عبدالمقصود»(1) انديشمند معاصر اهل سنت و محقق آزادانديش مصرى مى نويسد:
«مگر دهان مردم بسته و بر زبانها بند است كه داستان هيزم را بازگو نكنند؟ هنوز ياد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ عبدالفتاح عبدالمقصود، از دانشمندان سنى مذهب و نويسندگان برجسته مصر به حساب مى آيد كه به هر دو لغت فصيح عربى و زبان عاميانه شعر سروده است. در سال 1912 ميلادى در اسكندريه مصر متولد شد.
او تحصيلات دانشگاهى اش را در رشته تاريخ اسلامى در مصر انجام داد. مدتى رييس دفتر معاون رييس جمهورى (حسن ابراهيم) و مدير كتابخانه نخست وزيرى مصر بود و همچنين مؤسس و عضو هيأت تحريريه مجله «الحديث» در اسكندريه شد و در نهايت رييس دفتر نخست وزيـر مصـر (محمد صدقى سليمان) گرديد.
همچنين وى از جمله مؤلفين كتابهاى درسى رشته تاريخ و جغرافيا و علوم اجتماعى در مصر بوده است. علاوه بر اينها وى داراى تأليفات متعددى است كه از جمله مى توان كتابهاى «ابناءنا مع الرسول»، «يوم كيوم عثمان»، «صليبيه الى الأبد»، «الزهراء ام ابيها»، «الامام على بن ابى طالب»، «السقيفة و الخلافة» و... نام برد.
بزرگترين و مهمترين اثر وى همان كتاب «الامام على بن ابيطالب» در 9 جلد مى باشد كه آن را در مدت سى سال نگاشته است. در اين كتاب وى با بصيرت و ژرف نگرى خاص، درهاى نوينى از تحقيق را در تاريخ تحليلى اسلام گشوده و بسيارى از پرده هاى ابهام را از ميان برداشته است. او با شهامتى بزرگ و ستودنى كه شايسته هر محقق آزادانديش است تاريخ و شخصيتهاى آن را از درون هاله تقديس و تنزيه كه جز به بهاى حق پوشى فراهم نشده بيرون آورد و در معرض نقد و تحليل و استنتاج قرار داد، و در عين پايبندى به مذهب اهل سنت توانست با غلبه بر تعصبات و تعلقات گمراه كننده رايج در طى تحقيق و پژوهش سى ساله اش صادقانه جانب انصاف را رعايت كرده به تحليل علمى تاريخ نيم قرن نخستين اسلامى بپردازد او در قسمتى از نامه اش در مورد ترجمه فارسى اين كتاب مى نويسد:
«اين ترجمه وسيله خيرى براى نزديك ساختن مذاهب اسلامى (شيعه و سنى) به يكديگر خواهد گشت، چه شيعه برخلاف تصورش خواهد دانست كه شخصى سنى مانند من درباره امام على(عليه السلام) در كتاب خود چنين انصافى روا داشته است.»

________________________________________

محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) در اذهان زنده بود كه آمده بودند تا خانه زهرايش را مورد تجاوز قرار دهند، قبرش از اشك چشمانش مرطوب بود، گويى هنوز تمام زندگى از بدنش بيرون نرفته است، شبحش حاضر است و فضاى اطرافشان را پركرده است كه ديوانگى به سرشان زد، دستخوش هواى نفس شدند و چون پيروان و دستياران شيطان به طرف خانه دخترش به راه افتادند! آتشى با خود داشتند، با هيزم و جنگ افزار، قصدشان آتش زدن و ويران كردن و ...»
الامام على بن ابيطالب، عبدالفتاح عبدالمقصود، ترجمه سيد محمود طالقانى، ج1، ص190

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:0  توسط غلام قنبر مولا علی علیه السلام  |